مرتضى راوندى
131
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
پير در صدر و مىكشان گردش * پارهاى مست و پارهاى مدهوش سينهء بىكينه و درون صافى * دل پر از گفتگو و لب خاموش همه را از عنايت ازلى * چشم حقبين و گوش راز نيوش سخن اين به آن هنيا لك « 1 » * پاسخ آن به اينكه بادت نوش گوش بر چنگ و چشم بر ساغر * آرزوى دو كون « 2 » در آغوش به ادب پيش رفتم و گفتم * اى ترا دل قرارگاه سروش « 3 » عاشقم دردمند و حاجتمند * درد من بنگر و به درمان كوش پير خندان به طنز با من گفت : * اى ترا پير عقل حلقه به گوش تو كجا ، ما كجا كه از شرمت * دختر زر « 4 » نشسته برقع « 5 » پوش گفتمش : سوخت جانم آبى ده * و آتش من فرونشان از جوش دوش مىسوختم از اين آتش * آه اگر امشبم بود چون دوش « 6 » گفت خندان كه ، هين پياله بگير * ستدم ، گفت : هان زياده منوش جرعهاى دركشيدم و گشتم * فارغ از رنج عقل و محنت هوش چون به هوش آمدم يكى ديدم * ما بقى را همه خطوط و نقوش ناگهان از صوامع « 7 » ملكوت « 8 » * اين حديثم سروش گفت به گوش كه يكى هست و هيچ نيست جزو * وحده لا إله الا هو چشم دل باز كن كه جان بينى * آنچه ناديدنى است آن بينى گر به اقليم عشق روى آرى * همه آفاق گلستان بينى بر همه اهل اين زمين به مراد * گردش دور آسمان بينى آنچه بينى ، دلت همان خواهد * و آنچه خواهد دلت همان بينى بىسر و پا گداى آنجا را * سر ز ملك جهان گران « 9 » بينى
--> ( 1 ) . گوارا باد شما را ( 2 ) . دو عالم ( 3 ) . فرشته ( 4 ) . درخت انگور ( 5 ) . نقاب ، روبند ( 6 ) . دوشينه ، ديشب ( 7 ) . دير ، خانه رهبانان ( 8 ) . پروردگارى ( 9 ) . سرسنگين